ابن خلدون ( مترجم : آيتى )

651

تاريخ ابن خلدون ( فارسي )

لقب دادند . الحاكم همچنان بر مسند خلافت بود تا در سال 701 وفات كرد . پس از او با پسرش سليمان بيعت شد . دولتمردان و زمامداران دولت الملك الناصر با او بيعت كردند و او را المستكفى باللّه لقب نهادند . المستكفى باللّه در ايام الناصر صاحب مسند خلافت بود . سلطان در سال 736 به سبب سعايتى كه از فرزندانش شده بود با او دل بد كرد و او را در قلعه جاى داد و از ديدار مردم با او ممانعت كرد . او يك سال در اين حال ببود . سپس او را آزاد گذاشت تا در خانهء خود زندگى كند . بار ديگر ساعيان زبان به سعايت گشودند و سلطان در سال 738 او را و پسرانش را و ديگر خويشاوندان و نزديكانش را به قوص تبعيد كرد . خليفه در آنجا بماند تا در سال 740 پيش از مرگ الناصر ديده از جهان فروبست . المستكفى پسر خود احمد را الحاكم لقب داده و به جانشينى خود برگزيده بود ولى الملك الناصر اين وصيت نپذيرفت زيرا بيشتر آن بدگوييها از او بود و بعد از المستكفى پسر عمش ابراهيم بن محمد را به خلافت برگزيد و او را الواثق لقب داد . الواثق پس از چند ماه بمرد . امرا بعد از او متفق شدند كه احمد پسر المستكفى باللّه را به خلافت بردارند . پس در سال 741 با او بيعت كردند . احمد در سال 753 درگذشت . پس از او برادرش ابو بكر جانشين او شد و المعتضد لقب يافت . المعتضد در سال 763 پس از ده سال خلافت بمرد . پس از او پسرش محمد به خلافت رسيد . او را المتوكل لقب دادند و ما اخبار ايشان را هر يك در جاى خود خواهيم آورد . و اللّه سبحانه و تعالى اعلم بغيبه . به خوارى افتادن تنكز و كشته شدن او تنكز يكى از موالى لاچين بود كه او را الملك الناصر برگزيد و از مقربان خويش گردانيد . در جنگهاى الناصر با مغولان تنكز نيز شركت داشت و با او به كرك رفت و در ايامى كه او را خلع كرده بودند در خدمت وى بود . چون الملك الناصر بار ديگر بر تخت فرمانروايى خويش بازگشت و امرا و حكام نواحى را به ميل و ارادهء خويش معين كرد تنكز را به شام فرستاد و او را نيابت دمشق داد و ساير بلاد روم را زير نظر او قرار داد . تنكز ملطليه را فتح كرد و بلاد ارمن را زير پى سپرد . گاهگاهى نزد سلطان مىآمد و سلطان با او مشورت مىكرد . گاه نيز سلطان خود او را فرا مىخواند تا در مهمات مملكتى با او گفتگو كند . تنكز در دفع مغولان صاحب نام و آوازه شد . چون سلطان ابو سعيد درگذشت و دولت خاندان هلاكو منقرض شد بعضى زبان به سعايت او گشودند كه با دشمنان سلطان الملك الناصر رابطهء دوستى دارد . سلطان به استكشاف حال او پرداخت . پيش از اين دختر خود را به عقد وى درآورده بود اينك طاجار دولتدار خود